فکر می کنم بهتر است بطور کلی خفه خون گرفت. نه با کسی حرف زد. نه با کسی معاشرت کرد و نه سفره دل را برای کسی باز کرد. هرچه از این عمر میگذره بیشتر درک می کنم که انسان تنها زاییده می شود و تنها می میرد. باقی همه اش موهوماتی است که عده ای نادان ساخته اند تا از این حقیقت تلخ زندگی(مرگ) فرار کنند. این وسط می ماند عشق که دیگر تلخ تر از آن هم مگر وجود دارد در این هستی؟ عده ای هم برای فرار از آن یا نفی اش می کنند یا آلوده ترش می کنند به ازدواج و هزار دلقک بازی دیگر. در صورتی که تمام این کار ها برای من خنده دار است. ختده دار و آزاردهنده. مگر می شود عاشق نشد؟ و یا مگر می شود عشق را به نتیجه رساند. ته ازدواج هم که تحمل است و همه زوج ها هم می دانند که دیگر از هم خسته شده اند. می دانند که دیگر حالشان از دیدن همسرشان اول هر صبج بهم می خورد ولی تلقین می کنند که عشق را به نتیجه رسانده اند. کشک! وقتی که عشق بیان بشود و آخرش به هیچ برسد پس بهتر است همان اول پنهانش کرد. هم از طرف هم از خودمان. پنهانش کرد و مدتی با آن سوخت و ساخت. تمام می شود و تا قبل از اینکه دردش بیشتر از قبل شود خاموش شده است. همه این حرف ها را میزنم. که خودم را آرام کرده باشم. ما ظاهرا محکومیم به عاشق شدن، به عشق ورزیدن به زیر سقف رفتن و دست به کار شدن برای تولید موجودات غریبی همچون خودمان. ما ظاهرا محکومیم به تحمل درد. راهکار چیست؟ مردن؟ واقعا فقط مردن؟