خرید بک لینک

شاید تا سالهای سال لحظه بیرون آمدنم از سینمای چارسو بعد از دیدن «فروشنده» فرهادی در اولین روز اکران عمومی اش را به یاد بیاورم. آن طعم تلخ فیلم که توی دهانم جا مانده بود و بعد ممزوج شدن اش با طعم خشک سیگار. سکوتی که هم من و هم همراهم می دانستیم که از کجایمان در می آید و اثری که فرهادی توانسته بود روی ما بگذارد. همه را بی کم و کاست می توانم بیاد بیاورم. نه حالا که آنقدر ها این خاطره مشمول مرور زمان نشده است. بلکه سالها بعدتر و وقتی که بزرگ تر بشوم و بتوانم «عماد» را بهتر بفهمم. و یا نفهمم.

«فروشنده» را دوست دارم. تنها یک بار آنرا دیده ام و تا جایی که بتوانم هم سعی می کنم بیشتر از همان یکبار نبینمش. چرا که آنچه می بینیم و می شنویم و یا می خوانیم باید بدل به چیزی درونی شود تا بماند. «فروشنده» برای من یک اتفاق درونی است تا یک فیلمی که بلیتش را رزور کرده باشم و با یک بسته پاپ کرن توی سالن بزرگ سینما چارسو منتظر دیدنش باشم.

حالا «فروشنده» توانسته است هوگو نقره ای شیکاگو را هم از آن خود کند. او دو جایزه کن را هم در لیست جوایز خود دارد و تا چند ماه دیگر هم ممکن است دومین اسکار فرهادی را برایش به ارمغان بیاورد. این روزها و با اتفاقی که در آکادمی سوئد افتاد دید خوبی نسبت به جوایز هنری ندارم. معذلک بهانه خوبی اند برای یادآوری و مرور تجربه های شخصی ای که از آثار هنری داریم. مثل همین حالا برای فروشنده. که تجربه دیدن آن تجربه کمی برای من نبوده است.

برچسب: نویسنده: مهران نعمتی تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 3:39

صفحه بندی