لحظه ای قبل چیزی نوشتم برای ماجراهایی که اینروزها برای نام فروغ پیش آورده اید. چیزی تلخ و شاید تند. همان ها که کلاه بزرگی است برای سر من بیست ساله. اما این بزرگ بودن حرف و کوچک بودن من کلافه ام کرد. برداشتمش و تنها همین چند خط را روی وبلاگ ام میگذرام. از خودش. از «فروغ» از او که کودکی و بزرگی و شاعری و عاشقی و مرگش چیزی کم داشت. چیزی که فروغ همیشه پی آن بود... .
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
...
(از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

برچسب:
نویسنده: مهران نعمتی
تاريخ: شنبه
8 آبان
1395 ساعت: 3:39