خرید بک لینک
«مسافران» پارک هنرمندان

محمد جلائی
هفتهنامه دولت و ملت
وقتی قرار باشد با ساسان جایی بروی، باید از قبل خودت را برای مواجه شدن با هزار دردسر و بدبختی آماده کنی. ساسان، پسر خاله فرانک است که حالا قاطی خیابانگردی های من و بهار شده است و میگوید میخواهد از این به بعد تهران را جور دیگری ببیند! اما مگر میشود اینقدر با سرعت نگاه به تهران را تغییر داد؟ دستکم باید چندماهی عینک خوش بینی به چشم بزنی و آواره کوچه پس کوچههایش بشوی تا با آلودگی و سروصداهای دیوانه کنندهاش کنار بیایی.
بهار یک بند زنگ می زند و پیام می فرستد که ما کجاییم؟ داد میزنم که«ساسان بجنب فقط نیم ساعت تا شروع فیلم مونده»بعد ساسان با چهرهای آرام از توی آینه مرا پیدا میکند و در حالی که یقهاش را صاف میکند با صدایی مخملی که برای خودش نیست می گوید:«پسر خاله عزیزم! یادت باشه برای یک مرد بالغ سینما رفتن با سر و وضع بهم ریخته اصلا کار درستی نیست!» لعنت! حتی نمیخواهد یک نگاه به آن ساعت مسخرهای که به مچ اش بسته است بیاندازد.
قطار دیر می رسد. ساعتم را نگاه می کنم، یک ربع تا شروع سئانس عصر فیلم مانده است. بهار که منتظر ماست و بلیط ها را خریده یک بند زنگ میزند. سعی می کنم خودم را کنترل کنم که ناگهان گوینده مترو از پشت میکروفن اعلام میکند مسافران از قطار پیاده شوند. به ساسان نگاه می کنم! لبخند می زند و میگوید:«ما نمی رسیم ممد جان!»
تهران-پارک هنرمندان
ساسان می گوید فیلم خوبی نبود! غیر از این را اگر میگفت به سلیقهام شک میکردم. بعد اضافه میکند که اصلا چه کاری است فیلمی را که این همه از آن میگذرد بنشینیم و دوباره ببینیم؟ بهار از کوره در میرود که:«ساسان تو اصلا چیزی از فیلم فهمیدی؟» وقتی ساسان و بهار مشغول دعوی کردن بر سر خوب یا بد بودن «مسافران» بیضایی می شوند تنهایشان می گذرام و شروع می کنم به چرخیدن لا به لای رنگهای پارک هنرمندان. این از آن مکانهای همیشه بهار تهران است. بهترین جایی که با آن میشود نگاه ساسان به تهران را متحول کرد. اصلا می شود نگاه هرکسی را نسبت به تهران با آن متحول کرد.
پارک هنرمندان، گوشه ای خلوت و دنج از تهران شلوغ و پرسروصدا است که میشود در آن ثانیه ها را یکی یکی شمرد و زمان را مثل آینه صاف و بدون رنگ دید. پارکی پر از مجسمه و درخت. با کافه هایی آرام و بعضا هنرمندانی که مشغول گپ زدن با همراهشان درباره آخرین کارشاناند.
همینطور که قدم می زنم ساسان از پشت سر دستش را روی شانه ام می گذارد و آرام می گوید«برگرد پسرجون! خواهرت به پزشک احتیاج داره» سریع برمی گردم و می بینم از بهار خبری نیست. ساسان همینطور ابلهانه لبخند می زند. می پرسم بهار چی شده؟ کجاست؟ به سمت چپ اشاره میکند و میگوید «گربه اومد سمتش و بهارتون پاییز شد!» قاه قاه زیر خنده می زند. به سرعت خودم را به بهار می رسانم. روی زمین نشسته است و رنگ و رویش پریده است.
پارک هنرمندان و گربههایش. این را یادم رفت اضافه کنم. اگر آدمِ لوسی هستی که هرجا گربه ای میبینی شروع میکنی به ور رفتن با آن پس در اولین فرصت خودت را به پارک هنرمندان برسان. اما اگر مثل بهار اینقدر از گربه میترسی که نمیتوانی حتی به یک متریاش نزدیک شوی بهتر است بجای دیدن «مسافران» بهرام بیضایی در سینماتک خانه هنرمندان وقتت را روی پله برقیهای سینما آزادی بگذرانی!
در حال گشتوگذار در پارک هستیم که ساسان می گوید:«خسته شدم از این پارک مسخره! من توی جمعهایی که بیشتر از دوتا روشنفکر توش هست نفس تنگی می گیرم! اینجا که دیگه هزارماشالله!» بیراه هم نمی گوید پارک هنرمندان انگار بیش از اندازه روی اسمش اصرار می کند. جز پنجشنبه عصرها که خانوادههای همین حوالی وسایلشان را جمع می کنند و ساعتی را مشغول له کردن چمنها میشوند باقی همه دود سیگار است و عطر کاپیتان بلک!
کم کم غروب می شود می رویم تا ببینم کدام نمایش روی صحنه ایرانشهر است. که طراحی یکی از حوضهای پارک نظر ساسان را جلب می کند. با هیجان می گوید:«عجب چیز باحالیه! بیاید بریم تو حوض چندتا عکس بندازیم!»
نه! لطفا پسرخاله من را تا این حد کم شعور نبینید. حوض، خالی از آب است و هدف ساسان چندان از اصول مبادی آداب بودن دور نیست. پس به حرف اش گوش می کنیم و توی حوض می رویم. مجسمه هایی سفید رنگ که شبیه کاغذ های خم شده اند در پس همدیگر چیده شده اند و روی هرکدامشان یک سوراخ بزرگ کار شده است. ساسان سرش را از توی سوراخ های روی مجسمه ها بیرون می آورد و بهار هم چندتایی عکس می گیرد.
همینطور لابه لایه کاغذ های خم شده توی حوض قدم می زنم که یکدفعه می بینم خبری از ساسان و بهار نیست. اینطرف، آنطرف! بین مجسمه ها سرک می کشم و صدایشان میکنم. هوا کم و بیش تاریک شده است. آسمان سرمه ای رنگ است و این درست شبیه لحظه هایی است که در خواب می بینم. به سرعت تمام حوض را تا انتها می روم اما خبری از بهار و ساسان نیست.«محمدجان!» سرم را به سمت صدا بر میگردانم و می بینم ساسان از توی یکی از سوراخ ها نگاهم می کند. لبخندی روی صورت دارد و آهسته و با آرامش پیپ میکشد. بعد می گوید«هیچ متوجه فاصله گذاری برشتی فیلم بیضایی شدی محمدجان؟!» ریز لبخند می زند و باز نگاهم می کند. میگویم«بهار کجاست؟» به سمت چپ اشاره می کند. سرم را بر میگردانم و میبینم بهار یک گربه لاغر وزشت را بغل کرده و نازش می کند. متوجه حضور من میشود و میگوید«محمد بیا ببین این خوشگله رو! ببینش تو رو خدا»
چشمهایم را می بندم و به تهران فکر می کنم. حس میکنم تغییر دادن نگاه نسبت به تهران میتواندچقدر ترسناک باشد!

برچسب: نویسنده: مهران نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 8:07

صفحه بندی