خیابان حجاب در قاب کیارستمی
محمد جلائی
هفتهنامه دولت و ملت
او را با راه هایش می شناسند با پرسه زدن هایش در بیابان ها و جاده های خالی و خلوت کشور در جست و جوی راهی، مسیری و شاید انتهایی. عباس کیارستمی را استاد ساختن فیلم های جاده ای می دانند چرا که خوب بلد بود تا راه ها و جاده ها را قاب بگیرد. انگار به دنیا آمده بود تا به راه های دنیا معنا دهد. راه هایی که چه قدر سرد از کنارشان یا از تویشان عبور کرده ایم و ندیده ایم آنچه را که او می دید. عباس کیارستمی به راه ها معنا می بخشید؛ به راه هایی که شاید هیچوقت هیچ هویتی از خود نداشتند. رفتن او از این دنیا نیز چنین بود.
تهران- خیابان حجاب
پیش از این نام خیابان حجاب مگر برای آنها که سر و کارشان به کانون پرورش فکری می افتاد هویت خاص دیگری نداشت. حالا اما سالهای سال هم که بگذرد کافی است مسیر من به خیابان حجاب بیافتد تا آن یکشنبه گرم تابستانی و آن سکوت های بغض آلود مردم و ابروهای درهم کشیده سینماگران را به یاد بیاورم. تا دوباره پرت شوم به آن خیابانی که بسته شد تا بجای صدای بوق و ترمز ماشین ها نغمه های موسیقی و سکوت، صدای مرگ را حیات انگیز تر از همیشه کنند.
یکشنبه هفته پیش ساعت 8 صبح با بهار راه افتادیم به سمت خیابان حجاب. خورشید ساعت 9 روی چهره های مردم پاشیده بود که ما به خانه کیارستمی رسیدیم. به کانون پرورش فکری کودکان. همان جایی که کیارستمی را برای نخستین بار به مردم معرفی کرد. حوالی کانون مردم شانه به شانه یکدیگر ایستاده بودند. با عینک های دودی و عکس کیارستمی و شاخه ای گل. نه مهم بود که چندتا از فیلم هایش را دیده اند و نه مهم بود که اصلا او را چه اندازه می شناسند. تنها این مهم بود که انگار مردم کشف کرده اند که بیستمین روز تیر روز وداع با آدم خوبی است.
خیابان حجاب معنا پیدا کرده بود. با هویت بنظر می رسید. رفتن کیارستمی هم با هویت دادن به راه ها همراه شده بود. خیابانی که انگار کیارستمی را خوب می شناخت. خوب بلد بود شبیه به راه های کیارستمی رفتار کند. همان قدر بی انتها. همان قدر آرام و بی سر و صدا. صدای سوگواره خواندن هنرمندان پیچیده بود در خیابان. مردم آرام بودند و ای کاش مردم همیشه همین قدر آرام بودند.
در اینستاگرام و تلگرام و... نوشته بودند که کسی عکس نگیرد. با این حال بهار از ته دل دلش میخواست تا آن روز آفتابی سفید را ثبت کند. توی ذهنم مرور میکردم که خب چرا نباید در روز وداع با یک عکاس عکس نگرفت مگر او همان نبود که جهان را برای نخستین بار بر بوم و بعدتر در قاب های زیبای عکسهایش معنا کرد؟ مگر او نبودکه همیشه دوربین عکاسی اش کنارش بود و منتظر بود تا تنها شود برای عکاسی کردن و تماشای زیبایی ها؟
به بهار گفتم که اصلا کار بدی نیست و وقتی دوست دارد عکاسی کند پس بهتر است دوربین اش را از توی کیف اش بیرون بیاورد. اما او خجالت می کشید. میگفت وقتی گفته اند عکاسی نکنید لابد دلیلی داشته اند. اما دلیل هم اگر داشته اند دلیل درستی نبوده است. به هر حال بهار دقیقه های حضورش را در خیابان حجاب با فکر کردن به رنگ ها و نور هایی که هر لحظه از دستش می رفت گذراند. خانم مسنی که کنار ما ایستاده بود متوجه حرف ما شد و به بهار گفت: «دخترم بالاخره باید این روز رو بچه های شما هم ببینن یا نه؟ » حرف خانم مسنی که بهار را تشویق می کرد تا عکاسی کند توی مغزم نشست. یاد حرفهای کیارستمی افتادم در فیلم «راه ها» که می گفت لذت تماشای طبیعت را با عکس هایش بین دوستانش تقسیم می کند. یاد عکس هایش افتادم. کلاغ ها، درها. فارغ از خوب و بد بودن این عکس ها چه قدر خوب او لذت بردن از دنیایش را با ما تقسیم کرد. او حالا تصاویری را برای آیندگان به جای گذاشته است که نشان می دهند راهها فقط برای رسیدن و تصادف کردن نبوده اند. او به آیندگان نشان خواهد داد که راه ها در زمان ما خود میتوانسته اند مقصدی باشند برای ماندن.
وقتی به خودم آمدم بهار رفته بود و آنطرف خیابان عکاسی می کرد. خانم مسنی که هنوز کنار من بود نگاهم کرد و گفت: «می دونی پرسه زدن های کیارستمی تو جاده ها و دشت ها به خاطر چی بود؟» گفتم: «نه! » خانم مسن لبخند لطیفی زد و گفت: « چون تنها بود. خیلی تنها بود!» بعد صدای همایون شجریان توی خیابان حجاب پیچید:«نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل...»
کم کم خیابان حجاب خالی می شد. خیابانی که حالا دیگر تنها یک خیابان معمولی نبود. خیابان حجاب حالا در قاب کیارستمی قرار گرفته بود.
برچسب:
نویسنده: مهران نعمتی